تا خروس خوان
نويسنده: عادل بیابانگرد جوان
1
اواسط دهه ی شصت شمسی است ، یکی از بیشمار روزهای بارانی زمستان های انزلی ، منزلی دوستی نشسته ایم به گپ و گفت و گو . دوستم بلند میشود و ضبط صوت را روشن می کند و صدایی آشنا ، همرنگ بارانی که پشت پنجره می کوبد اتاق را پر می کند و در من ته نشین می شود و مرا می برد با خود تا دوردست ها ، تا مزارع سزسبز شمال تا آبی بیکران خزر تا... می پرسم این صدای کیست ؟ عاشورپور ! و صدا بیدرنگ می آید می نشیند کنار نام های روشنی که میشناسم ، کنار بنان ، قوامی ، نوری ..... اما نه ! این صدا چیزی فراتر از همه اینها دارد . جنس آن را بیشتر میشناسم ، پوست و گوشتش را ... تا بیش از این موسیقی گیلکی برایم جدی نبود و جایی در خلوت من نداشت و حالا .... از پدرم می پرسم شما عاشورپور را در انزلی دیده اید ؟ و پدر داستان گستاخی آن مرد نظامی را به یاد دارد که در گمر ک انزلی بر صورت جوان هنرمند آرمان خواه که از جشنواره ای از آن سوی آب ها بر گشته بود ، سیلی زده بود .از آن روز به بعد نامی تازه برایم به کوچه ها و خیابان های شهر اضافه می شود ؛ حالا هر جای شهرم را که نگاه می کنم با خودم می گویم آیا او هم از این جا گذشته است ؟
2
شنیده بودم که پس از انقلاب پنجاه و هفت ، به مانند بسیاری تن به مهاجرت داده است . اواسط دهه ی هفتاد شمسی است . یکی از روزهای بلند انزلی ، در مغازه آقای بارور نشسته ام و از صفا و مهرش نیرو می گیرم. ناگاه در مغازه باز می شود مردی راست قامت ، با مو هایی سپید و چهره ای گشاده وارد مغازه می شود و آقای بارور با شادی از جا می پرد و رو به من می گوید : جناب آقای مهندس عاشورپور ! دیگر صدایشان را نمی شوم ، باورم نمی شود ، تپش قلب گرفته ا م ، نمی دانم چه باید بگویم و نمی گویم و مرد رفته است و من رفته ام با صدا تا خروس خوان تا آفتاب خیزان !
3
دوستم آروین ایلبیگی از انزلی زنگ می زند و می گوید برای مصاحبه با آقای عاشورپور همراهیش کنم. صبح جمعه ، با آروین و نورج خامنه که برای عکاسی آمده است به یکی از خیابان های اطراف بلوار میرداماد می رویم . شنیده ام که استاد حالشان خوب نیست و یاد آوری خاطرات گذشته برایشان سخت شده است. زنگ می زنیم ، از پله ها که بالا می رویم استاد با چهره ای گشاده به استقبالمان می آید. حفظ تعادل در ایستادن برایشان کمی سخت است. پرستار توضیح می دهد که استاد دوره ی بیماری سختی را پشت سر گذاشته اند و الان البته حالشان بهتر است . پیرمرد مدام لبخند می زند و وقتی من به گیلکی حرف می زنم انرژی می گیرد و از اینکه نسل جدید به گیلکی حرف نمی زنند اظهار تاسف می کند . پیرمرد نگران است و ناراحت ، نگران زبان گلیلکی و ناراحت آرمان هایی که در آرزوی آنها عمری تلاش کرده است و الان به نظرش تحقق پیدا نکرده اند .
4
چه بسیارند هنرمندان با استعدادی که هنر خود را وقف آرمان های حزب و یا ایدئولوژیی خاص کردند و پس از افول آن حزب یا آن ایدئولوژی ، هنر که جنبه ای ابزاری و مصرفی پیدا کرده بود ، کارکرد خود را از دست داد و به فراموشی سپرده شد و نام هنرمند نیز از یادها رفت . اما براستی راز ماندگاری عاشورپور در چیست ؟ استاد با آنکه دلداده ی ایدئولوژی خاص هستند و در این راه مرارت ها کشیدند اما جالب آن است که هنر خود را محدود به ایدئولوژی محبوب خویش نکردند. در کارهای استاد عاشورپور جز تنها یک یا دو مورد که با نوعی ادبیات سیاسی مواجهیم ، در بقیه موارد با هنر در معنای غیر ایدئولوژیک آن طرف هستیم . در اکثر کارهای استاد ما با عشق طرف هستیم ، مضمونی که در آثار استاد بیش از همه جلوه گر است و راز مانایی استاد در مانایی عشق است و بس! تا انسان هست عشق هست و تا عشق هست هنر عاشقانه هست.
(برگرفته از ماهنامه موج - چاپ شهريور 1386 بندرانزلي)
شهر بيترانه
شاعر: امين حقره
دیگر كسی ترانه نمیسازد
به احترام تو یك قوم ایستادهاند
دریا به غم نشسته است و
آسمان مرثیه میخواند
برف میآید
سپید پوشیده بودی و
سپید پوشیده است شهر
كه را به خاك سپردیم ای مرد!
تو را یا شهر بیترانه را؟
بدرود پيرمرد
نويسنده: آروين ايلبيگی
دوشنبه، 24 دي 86 ، ساعت 4:30 بعدازظهر:
روي پل غازيان ايستادهام رو به خليج. شهر مثل عروسي سپيدپوش، زيبا و غمگين، در انتظارِ دامادي به خواب رفتهاست كه نميدانم كيست. هيچ قايقي روي آب نيست. كشتيها مثل ديوهايي كه در برف و يخ فرو رفتهباشند، هر از چندگاه چشم باز ميكنند و دوباره ميبندند. حجم بزرگي به سرعت از كنار صورتم رد ميشود. جا ميخورم. يك مرغابي. پرندهها از گرسنگي مرزهاي تالاب و آدمهاي تفنگبهدست را از ياد بردهاند. ريختهاند توي شهر. آب و آسمان پر از نقطههاي تيرهرنگيست كه انگار از سرما در سكوت رفتهاند. فقط كاكاييها هر از گاهي پر ميكشند براي تكّهناني كه از روي پل پرت شدهاست. قديميها ميگفتند بعضي از مرغهاي ماهيخوار، روحِ صيّادانيست كه از دريا برنـگشتهاند. بچّه كه بودم پيرزني روي پلّههاي «شير سنگي»، رؤياي مرغ ماهيخوار ميفروخت. داخل شيشههايش خالي بود... .
هنوز نميدانم در همين ساعتي كه اينجا ايستادهام به تماشاي شهر، آوازخوانِ همهي اين چشماندازها، از روي تخت بيمارستان جم بلند شده،آرام همه را بوسيده و بيمعطّلي به زادگاه مهآلودش بازگشته است. هنوز بيخبرم كه فردا صبح هزاران كس براي كسي دلتنگ ميشوند كه ديگر بيقرار نيست. و او هرجا كه دوست داشت – آرام – در كوچههاي غازيان ميرود و آوازهاي نخواندهاش را دوره ميكند. بعد در يكي از اتاقهاي دبيرستان فردوسي، صداي آواز بلند ميشود: «از جور فلك مرا دلي خرّم نباشد...» بچّههاي كلاس 11، احمد را سردست بلند كردهاند. در سالن عمارتِ نمورِ شهرداري هرّ ِگرما ميدمد و تمام نقّاشيهاي روي سقف رتگ ميگيرند... «باموم تي خــانه را بيدينم، جان جان»؛ شور و هيجان تماشاچيها به آسمان ميرسد. گرامافونهاي قديمي شهر روشن ميشوند. كشتيِ باريك و بلندي از دهانه خليج وارد ميشود. بارَش پر است از صفحههاي 78 دورِ موسيقي. نوازندههاي دورهگرد با فلوت مجار و آكاردئونهايشان شهر را به هم ريختهاند. براي مهاجرين و انزليچيها، «گيلكي» – مثل «ايتاليايي» در اپرا- زبانِ موسيقيِ جديد است... .
***
بعضي آدمها، پرندهاند. محبوس نميشوند، زمينگيرشدني نيستند، در هيچ قالب و اصول و محدوديّتي به زور نميگنجند. آنقدر سبُكند كه همجواري با روحهايشان مثل ايستادن در صبح، كوتاه و پرطراوت است. مثل قطرهاي شبنم كه روي برگِ گل ميلغزد و ميافتد. استاد احمد عاشورپور، جدا از موسيقي و شعر و آواز و همهي كارهاي ديگرش، فرق عجيبي با ديگران داشت. از هستي، لذّتِ عجيبي ميبرد كه دركش براي ما كه لااقل سختيهاي بيشمار او را بسيار شنيدهايم، غيرممكن است. سبكبالي و اميدش به زيستن، در شرايطي كه هيچ زمان كسي نميخواست مجالي براي او فراهم شود، شگفتانگيز است. صاحبِ آرامترين آوازِ جهان، مثل پرنده بود. از اينروست كه هيچ حزب و مسلك و گروهي نخواهد توانست او را از آنِ خود كند. زندگيِ او تعلّق به چيزي نداشت. درست همان وقت كه فكر كرده بوديم عاشورپور در جمع ماست، در ميان ما نبود. او اينجا نبود. براي همين است كه حالا كسي زياد يادش نيست احمد عاشورپور چه چيزهايي در دلش دوست ميداشت و چهها در ذهنش ميگذشت.
(برگرفته از ماهنامه موج - چاپ اسفند 1386 بندرانزلي)
مثل هيچكس نبود
گفتوگوي آروين ايلبيگي با فرزام امین صالحی
درباره آثار و افكار استاد احمد عاشورپور
آروين ايلبيگي : به نظر شما اهمیّت آثار استاد عاشورپور را در چه ویژگیهایی میتوان دنبال کرد؟
فرزام امين صالحي : قبل از هر چیز لازم است بگویم خیلی خوشحالم از اینکه زمانی داریم درباره عاشورپورِ مرحوم صحبت میکنیم که در انزلی حداقل دو کار قبل از فوت ایشان انجام شده (اگر چه ابداً کافی نبوده)؛ یکی همایشی که چند سال پیش برگزار شد و عاشورپور پس از سال ها در انزلی روی سن رفت و خواند، و حتّی چیزهایی را خواند که فکر میکنم خیلی وقت بود دلش میخواست بخواند. دیگری همین نشریه موج که باز قبل از فوت او ویژهنامهای دربارهاش منتشر کرد. این دو کار حداقل کمی ما را آرام میکند که طبق معمول بعد از مرگ کسی یادش نیفتادهايم. بنابراین خیلی خوب است در اینجا راجع به چیزهایی حرف بزنیم که گفته نشده یا كم گفته شده است. با توجّه به این که شعر، ترانه و موسیقی گیلکی یکی از زمینههای اصلی کار عاشورپور بوده، صحبت را از این جا آغاز میکنم. سؤال این است که چه فرقی هست بین شعر افراشته با مثلاً شعر شیون فومنی. چه فرقی هست بین ترانهای که عاشورپور خوانده با بسیاری از ترانههای دیگر گیلکی که خوانده شده و میشود. بیشک ترانههایی که او خوانده در حافظه بخش وسیعتری از مردم خواهد ماند و این دلیل دارد. فکر میکنم امتیازی که موسیقی عاشورپور را ماندگار کرد، در عام بودن و در عین حال خاص بودن مخاطب موسیقی اوست. ترانه های عاشورپور را هم مخاطب عام میتواند زمزمه کند و هم مخاطب خاص. در واقع نظری که پشت کارها بوده نیز همین بوده است. چرا شعرها دو زبانه خوانده می شود؟ اولاً نمیخواهد در دایرهی تنگ یک گویش محلّی محصور بماند و دوماً و در عین حال میخواهد مردمِ پرتترین روستاهای گیلان را هم جذب کرده باشد. شعر در آثار عاشورپور دو لایه دارد. لایه بیرونی که خیلی سریع می شود زمزمه کرد و برای این منظور، موزون ، مقفّی و آهنگین است، و لایه درونی که به مفهوم غنا میبخشد. به عنوان مثال بیاییم شعر «نوروز» را در نظر بگیریم و تفاوتهاي بسیار ظریفی را که بین شعر فارسی و شعر گیلکی در آن وجود دارد ببینیم. ببینیم چه طور در عین جذب مخاطب خاص میخواهد مخاطب عام را نیز جذب کند. در قسمت فارسی میگوید: «بهار آمد سوار آمد به مرکب نوروز خورشید تابان، یوهو / خوشم خوشم که عمر دی سرآمده رنجم بگرفته پایان یوهو / بیا بزن به جام من تو جام خود / شادم کن در این نوبهاران ». در صورتی که در گیلکی میگوید: «بهار ايسه، سوار ايسه، می نازنین خورشید، اسب نوروز یوهو / خوشم خوشم که دیروزم بند سراپا جیر دیل باز پیروزه یوهو». خورشید در شعر گیلکی برخلاف شعر فارسی سوار بر اسب چوبین میآید. ریتم، ریتم بازی را پیدا میکند. ریتم بازیهای کودکانه در روستاها را پیدا میکند. در نتیجه قادر به زمزمه شدن میشود، هم توسط کسی که می خواهد یک شعر خیلی فاخر را شنیده باشد (قسمت فارسی جذبش میکند) و هم توسط کسی که دوست دارد شعر مردمیتر را شنیده باشد. این یک بعد قضیه است که باز هم میتوان مثالهای زیادی از آن عنوان کرد. حال به شعر «آفتاب خیزان» بنگریم و کارکرد اجتماعی آن را ببینیم. «سحرگه او بود و من مست و مستانه / دور از چشمان یگانه و بیگانه / رفتیم تا دامن کوه شانه به شانه». در عین این که بسیار عاشقانه است، در عین این که عشق، عشق زمینی است اما در عین حال طراوت شعر کوه را دارد. (میدانیم که شعر کوه، کارکرد سیاسی و اجتماعی خودش را در سال های بسیار دور داشته است). اتفاقاً همینجا تفاوت بزرگ هنر عاشورپور با هنر حکیمفرمودهي ژدانفي که نمادهای مشخص در آن کارکرد مشخص دارند و همه چیز «سیاه و سفید» دیده میشود، پیدا میگردد. در کار عاشورپور نمیبینیم در شعر یکسری نماد بگذارد و با آن نمادها یکسری نتیجه بگیرد. همین تفاوت باعث میشود اثر عاشورپور در عین بیان اوضاع اجتماعی آن دوران، بسیار بسیار هم متعلّق به همهی مردم باشد. این جا را نگاه کنیم: «ساز و نقاره جمعه بازار / افکند مرا لرزشی به دل ای جان » ، موسیقی این قطعه از کجا آمده؟ آیا این موسیقی و هارمونی آن، متعلق به موسیقی فولکلورگیلان زمین بود؟ اصلاً نبود. [ملودی آن را می خواند] این بالالاییکای مجار است که می رود به سمت راپسودی کشورهای اروپای شرقی. امّا به شعر این آهنگ توجه کنیم. آیا دقیقاً همان شلوغی فضای بازارهای مکّاره و شلوغی کارناوالهای چندروزه کشورهای حوزه بالکان را ندارد؟ و در عین حال اقتباس بسیار مناسبی نیست برای تصویرکردن بازارهای گیلان؟ دقیقاً بازارهای مکاره خود گیلان را نشان میدهد. آن انبوهی جمعیّت با این انبوه شدن کلمات در کنار هم؛ با این تند شدن بسیار ريتم. این ردیف ها در موسیقی سنّتی گیلان وجود نداشته، ندارد و نخواهد داشت. خواندن این آهنگ برای خوانندگان موسیقی سنّتی گیلان دشوار است و متأسفانه به همین دلیل حتی ردّش میکنند. بازخوانی آثار عاشورپور کار آسانی نیست. امّا آن صدای مخملی آنقدر قدرت دارد که می تواند یک بیتِ برخوردار از طولانی ترین وزنها را یکنفس بخواند، و در پرده هایی هم بخواند که بیشتر پردههای موسیقی بالکان هستند تا موسیقی سنّتی محلی گیلان. برای این کار حتماً باید اپرا بشناسی و صدای بسیار وزیدهای داشته باشی. به دلیل همین نوگرایی، آدمهای سنّتزده که در فضای موسیقی سنّتی گیلان محصور بودند، تصوّر میکردند کارهای او مشکل ردیف دارد. عاشورپور ثابت کرد تحریر صدا را بسیار درست میشناخته. تمام امکانات ملودیک صدا و موسیقی را خیلی خوب میشناخت. از همه مهمتر اینكه قادر است هم «جان لیلی» بخواند و هم «آفتاب خیزان» و «نوروز». یعنی موسیقیهایی از جنسهای کاملاً متفاوت. خیلی از اهالی موسیقی سنّتی گیلان اساساً نمیفهميدند که یکسری از آهنگهای عاشورپور اصلاً ربطی به موسیقی سنتّی ندارد. همچنين ما نباید فراموش کنیم آن چه که از حنجره مخملی عاشورپور درمیآید و با ملودی موزیک همراه میشود، برآیند یک کار جمعیست که عاشورپور در آن نقش کلیدی داشته (هم به عنوان خواننده و ترانهسرا و هم بهعنوان تنظیمکنندهي مجدّد آهنگ و آهنگساز). موسيقی عاشورپور خوانندهسالار و ترانهسالار نیست و محصول هماهنگی هر سه عنصر با هم است. موسيقي عاشورپور به یک مقطع خاص تاریخی، یک جامعه خاص و یک جغرافیای خاص محدود نیست.
اتفاقاً وقتی هم که ایشان لازم دید آواز بیاموزد به جای استادان آواز ایرانی، به سراغ آموزگارانی رفت که خاستگاهشان موسیقی ایران نبود. سه سال نزد خانمی که زمانی خواننده اپرای وین بود و بعد هم مدّتی پیش خانمی که اکول روسی دیده بود.
دقیقاً! موسیقی «نوروز» مثل اینست که به بهترین نحو قطعهای اروپایی را به فارسی اجرا کرده باشی.
در شکلگیری این نگاه نوگرا چه چیزهایی میتوانست مؤثر باشد؟ آیا زندگی در شهری که محل ورود فرهنگهای اروپایی بود يا برخورد با مهاجران و گوش دادن به موزیکِ صفحههایی که همراه آورده بودند ، زمینه ساز شد تا به مدد هوش بالای خود به هنرمندی متفاوت تبدیل شود؟
درست است. من معتقدم کارهای عاشورپور در موسیقی آن زمان، پستمدرن بودند، اگر چه کلمه پستمدرن در آن زمان استفاده نمیشد. بهعلاوه اینکه عاشورپور بهعنوان یک روشنفکرِ آن دوران، در نگرشها، خواندنها و شنیدنهایش به هنر داخلی که محدود نمیماند. طبیعتاً باخ، بتهوون و کلّی موزیک غیرایرانی هم گوش کرده است. از یاد نبریم که مثلاً در دوره سلطنت خوفناک پهلوی، هنر مسلّطِ حکومتی، هنری بود که به دلیل وحشت از آینده، سعی میکرد به گذشته معطوف باشد. در حالی که عاشورپور در قامت یک مبارز معترض آن سیستم، نگاهش به آینده است و در نتیجه موسیقیاش به سمت آینده و آیندهساز میشود. او روشنفکر موفّقی است که خود را به زبان مادری محدود نکرده و توانسته مخاطب غیر گیلک را هم در دو سطح عام و خاص جلب کند. خیلی جالب است که بعضی از شعرهای گیلکی را عاشورپور فقط به یک زبان میخواند. چون اولاً این اشعار کاملاً فولک هستند و دوماً معانیشان بسیار ساده است. در نتیجه نیازی به دو زبانه خوانده شدنشان ندیده است. بیایید شیوهی خواندن و صدای حریری عاشورپور را فراموش کنید و فقط ترانههای آثار او را نگاه کنید. میبینید در شعر و موسیقی آن زمان ایران چنین کلمات فاخری وجود نداشته است. در ترانهی آن زمان «امشب شب مهتابه حبیبم را می خوام» وجود داشته. در حالی که عاشورپور می خواند: «پـــای هفتسین رو به آیینه خوشتر چه باشد / شمع و جمع و جام زرّینه خوشتر چه باشد». حتّی به عنوان شعر هم فاخر است تا چه رسد به عنوان ترانه. عاشورپور حتماً سنّتشکن و نوگرا بوده است.
در انتخاب ترانهسرا یا آهنگساز به طرز عجیبی سراغ آدمهای متفاوتی رفته. مثل جهانگیر سرتیپپور که در واقع نمایشنامهنویس بوده است.
اتفاقاً اشاره قشنگی کردی . یک ویژگی ترانه های عاشورپور اینست که یک قصّه در خود دارند. ترانه های او قصّه هستند. بیا یکبار دیگر به «آفتاب خیزان» نگاه کنیم که ترانهاش را عاشورپور گفته و آهنگش مال سرتیپپور است. در آفتاب خیزان شعر گیلکی و فارسی کاملاً به هم نزدیک و برگردان، امانتدارانه است. یك دور اگر این شعر را بخوانی میبینی که یک قصّه خواندهای. حتّی رنگآمیزیهای سینمایی را در این شعر میبینیم. آنجایی که میگوید: «بنهادیم چهره بر هم آسمان را شعله بر دامن فتاد / آن مه ندا داد : [ انگار ترسیده ] آتش ! آتش ! / شعله با مه در کشاکش / آسمان آتش به جان است / او مگر از عاشقان است / گفتم ای یار سرمست / اکنون رویت نماید آسمان آیینه در دست / آفتاب خیزان است.» تازه میفهميم خورشید بوده که داشته میآمده.
حقیقتاً تجسّمش در یک ترانه دشوار است.
غیر از فضا سازی، ایجاد تعلیق را ببین که خاص قصّه است. عاشورپور برای همکاری به سراغ «الیت»های دوران خودش رفته است. فقط کافی است ترانه هایی که قبل از او حتّی تا سال ها بعد از او خوانده شده را با ترانه هایش مقایسه کنیم تا ببینیم چه تفاوت عظيمی وجود دارد.
زندگی شخصی ایشان یک ویژگی دیگر نیز دارد که البته هم میتواند برای یک هنرمند مفید باشد و هم مضر. در مصاحبهای نيز میگوید همیشه میخواسته موسیقیاش ربطی به پول و درآمد نداشته باشد تا آن چه را میخواهد اجرا کند. چه قدر این وضعیّت و اینکه تخصّصِ دیگرش اجازه میداده زندگی شخصیاش را از راه کار مهندسی اداره کند، در زندگی هنری او تاثیر داشته است؟
به نکته بسیار مهمی اشاره کردی. بارها به این فکر کردهایم که یک موزیسین اگر تنها وسیلهی ارتزاقش، سازش باشد چه سرنوشتی پیدا می کند؟ او مجبور میشود در مقاطعی هر چیزی را بزند یا اگر خواننده باشد هر چیزی بخواند تا بتواند پول گوشت و نانش را درآورد.
موقعیّت اجتماعی عاشورپور به او فضا داد تا آنجور كه دلش میخواهد کار هنری کند. غم نان باعث نمیشده هر چیزی را که خواستهاند بخواند. البته به عاشورپور سخت هم گذشته است. به دلایل مختلف و با توجّه به بگیر و ببندهایی که در رژيم گذشته با آن روبرو بوده. امّا به هر حال از آن جایی که تخصّصی غیر از هنر هم داشته، به کمک آن زندگی میکرده است. معيشت هنرمند، بسیار مسئله مهمی است. یکی از عواملی که باعث شده ابراهیم گلستان چنان آثار فاخري خلق کند و در قصّه معاصر تا این اندازه تأثیرگذار شود همین بوده که مجبور نبوده قصّه بنویسد تا چاپ کند و پول در بیاورد. در عین حال که این آدمها در هنر خویش نخبه بودند و هرکسی که تأمین مالی باشد نمیتواند به هنرمند مطرحی تبدیل شود.
شباهتهای بین ابراهیم گلستان و احمد عاشورپور خیلی جالب توجّه است. هر دو در زمینهی کاری خویش به عنوان الیت مطرح شدهاند و آثار بسیار متفاوتی خلق کردهاند. نگرش نوگرایانه و در عین حال شناخت کامل نسبت به ظرفیّتها و خصوصیّات موجود و گذشته سرزمین خود، سختگیری در کیفیّت هنری که خلق می کنند، و حتی این که هر دو در اوج، از عرضهی هنر خود دست کشیدند و دیگر نیازی به ضبط آلبوم جدید یا نوشتن قصّهای جدید ندیدند.
بله. حتّی یقین دارم اگر فریدون رهنما هم زنده میماند، دیگر فیلمی نمیساخت. این سه نفر در واقع سه دوره را در زمینهی هنری خویش رهبری کردند. عاشورپور دوره پرشور مبارزه های سال های 30 را در موسیقی سرود خواند. گلستان دوره شکست پس از آن سال ها را در قصّه نوشت و جاودانه کرد و رهنما دوره ای را نمایندگی کرد که میخواست بعد از آن سال ها متولّد شود. نمی خواهم بگویم دوران کارکرد اجتماعی هنر این آدمها تمام شده بود اما آن شوری که در صدای عاشورپور هست، ما به ازای عینی هم دارد. وقتي ما به ازاي عيني از بين ميرود و شرايط سانسور رژيم پهلوي هم اضافه ميشود، ممكن است ديگر با موسيقي نشود رسالت اجتماعی هنر را ایفا کرد. گلستان از دورانی مینویسد که پوچی تئوری حزبی در ایران به اثبات رسیده بود. شکست کامل ایدئولوژی حزبی درآن زمان، زمینه را برای آوارگی و دربهدری روشنفکران فراهم میکند و گلستان این دربهدری و آشفتگی را مینویسد. این ذهنیّتی که ما به ازای عینی داشته، باعث می شده قصّهي گلستان به محض نوشته شدن مخاطب خود را پیدا کند.
عمدهترین عاملی که عاشورپور را به چنان جایگاهی رسانده، فرهیخته بودن ذهنیّت عاشورپور است که باعث میشود سراغ هر دست مایه و ابزاری نرود و خوب انتخاب کند. شما اگر دقّت کرده باشید میدیديد عاشورپور همیشه قشنگ میپوشیده، قشنگ راه میرفته، قشنگ غذا میخورده و قشنگ حرف میزده. صحبت کردنش در ملأ عام با صحبت کردنش در یک جمع خصوصی، تفاوت زیادی نداشته است. شیوه صحبت کردن این آدم فرهیخته است و نمیآید هر چیزی را بخواند. این فرهیختگی از شاخصههای شاکلهی كار هنری عاشورپور است.
اگر بخواهید یک سیمای کلّی از استاد احمد عاشورپور تصویر کنید چه خواهید گفت؟
وقتی به گذشته برمیگردیم میبینیم چهرههایی هستند که در یک مقطع از عمرمان با ما هستند و حتّی خیلی پرشور دوستشان داریم امّا روزی هم برایمان تمام میشوند. امّا چهرههایی هستند که زمزهشان میکنیم، دوستشان داریم (و گاهی حتّی در آن مقطع دوستداشتنشان زیاد پرشور نیست) ولی همیشه با ما خواهند بود. عاشورپور یکی از همین چهرهها و صداهاست که در حافظهی تاریخی چندین نسل در این مملکت جاودانه شده است و یقین دارم که نسل های بعدی هم آثار عاشورپور را دستبهدست میدهند و زمزمه خواهند کرد.
(برگرفته از ماهنامه موج - چاپ اسفند 1386 بندرانزلي)
بخوان
شاعر: عادل بيابانگرد جوان
وقتي كه در صداي تو جاري نميشود
حالا
سپيدرود مانده است كه خاموش بماند
يا ...
آي آوازخواني كه باد آرمانهاي تو را دزديده است و
پشت ماسه تپّههاي كودكيات پنهان كرده است
غمگين مباش
دوباره بخوان
بخوان
تا از صداي درياييات
كوير هم سيراب شود
و خواب جنگلهاي گيلان را ببيند
جان ِ گيلان
نويسنده: فرهاد مهرانفر
جان شیفتهی یکی دیگر از فرزندان راستین ایران به آغوش زادگاه خود «گیلان جان» پر کشید: «عاشورپور هم رفت». پیامی که بین امواج دو گوشی همراه با هشدار آلارمی کوتاه به یک چشم برهم زدن، بین دو شاعر گذشت. سعید صدّیق شاعر غریب گیلان، در هنگامهی شورش علیه بیعدالتیِ حاکم بر هستیِ شاعرانهاش و قرائت بیانیهی نمادین شاعران و نویسندگان از پشت خط تلفن منزل برای من، با مکثی نابهنگام و همراه غافلگیری، پیام کوتاه تلفن همراهش را با لکنت زیر لب زمزمه میکند: «... پور هم رفت! ... عاشورپور هم رفت!؟»... و من مبهوتِ شوریدگی غریبِ این شاعر، بیشتر سردرگم میشوم. انگار شجاعترین و پایدارترین پشتوانه و تأییدگر بیانیهی تخیّلی سعید، پس از نود سال نوید دادنِ «امید» برای رستگاری و بهروزی انسانها، ما را به خود واگذاشت. چرا که جسم فرسودهاش از بار هستی، دیگر تحمّل آن جان شوریده را نداشت. پیام کوتاه را علیرضا پنجهای دیگر شاعر ناآرام شهر ارسال کرده بود. انگار تنها شاعران واسطهی میان زمین و آسمان و پیام آور حقایق ازلیند. تماس با علیرضا، عروج صدای خاطرات جمعی چند نسل را به ساحت دیگر هستی، مسلّم ساخت. در تمام سالهای سکوت طنین و آوا و فرهنگ غنی اقوام ایران، تکثیر نوارهای بهجا مانده از ترانه های احمد عاشورپور، تحفه گرانقدری بود که مسافران آمده به گیلان و گیلانیان عازم به فرنگ، سوغات میبردند، تا با آوای دلنشین و آهنگ های جذابش، پیوند خود را با خاک ایران، این مادر مشترکمان از یاد نبرند. غریب آن که دو شب قبل از حادثه، دکتر آذر پیرزاد با یادآوری دوران جوانی، خاطر نشان میکرد که: «با ترانههای عاشورپور، شیفتهی گویش گیلکی شده و آن را فرا گرفته است.» و با نگاه و لبخندی پرمعنا به همسرش دکتر صیانتی افزود: «علاقه و عشقش به همدانشکدهایِ گیلانی و ازدواجش با دکتر نیز دل در گرو این شیفتگی به آهنگ کلام و توصیف شاعرانهي گیلان توسط عاشورپور داشت.» بیشک این تجربهای گسترده و مشترک در ناخودآگاه جمعیِ نسلی از هموطنان است که چراغ معرفتشان در آن سالهای دور پیوسته برای این خانه میسوخت. عاشورپور متعلّق به آن نسل پرشور و شعورمندی بود که خوب میدانست چگونه با تکیه بر ارزشهای بومی و فولکور و تلفیق آن با ارزشهای موسیقیاییِ جهانی، علاوه بر ارتقاء درک زیباشناسیِ همنسلان ایرانی خود، انسانی جهانوطن نیز باشد. با این حال علیرغم هجرت به اروپا در سختترین شرایط روحی ناشی از چالشهای دوران، او شیفتهی سرزمینش بود. خصوصاً خاستگاهش گیلان و غازیانِ بندرانزلی؛ و شگفت آنکه علیرغم سفرها و سرگردانیهای عمر بلند و پر ماجرای نود ساله، رشته پیوندش را با خاک زادگاه هرگز نگسست. این سال های آخر، همان گونه که تصاویری مستند از این خاطره محفوظ است. اصرار بر خرید آرامگاهی برای خود در مکان مقدس بی بی حوریه غازیان بندرانزلی داشت . مسؤول وقت گورستان به دلایل بیهوده و شخصی امتناع میکرد و عاشورپور نیز مصر در رسیدن به مقصود خود. از آنجا که خود غالباً در تهران ساکن بود و امکان حضورِ پیوسته نامقدور، وکالت انجام این امر را بر دوش یکی از قدیميترین دوستان انزلیچیاش که شاعر و رفیقی پابرجاست، گذارده بود. «بارور» از سمجی و اعتقادِ عاشورپور برای انجام رساندن این خواسته و درگیری هایش با متولی گورستان ، خاطره می گفت و عاشورپور با شرمی نامکشوف از رفتاری حتّی برای خود غریب و مرموز، به حرفهای رفیق قدیمیاش گوش داده و لبخند میزد. اطمینان از سپردهشدن جسمش به خاک مقدّسِ زادگاه و بازگشت به زهدان مادر ازلی که سرچشمههای تخیّل هنرمندانه و عشق به طبیعت و مردم سرزمینش را در او ودیعه گذارده بود، آرامش خیالی ابدی بدو میبخشید.
فیلم مستندی را که به احترام این جان گرامی و ارزشهای فرهنگیاش از سال81 با همکاری نادر معصومی فیلمبردار و بابک ربوخه آهنگساز شروع کردیم، موجبات همنشینی و همراهی موقّتی را با عاشورپور در شهر و زادگاه مشترکمان بندرانزلی فراهم آورد. هر گوشهای از این زیباترین شهر گیلان و ایران، خاطرهای را در پیرمرد برمیانگیخت: موج شکن ، بندر و کشتیهای روسی، بلوار، شنبه بازار، خیابان سپه و گلستان، قهوه خانهها و کوچههای کوچکِ نخستین عشق در غازیان ... . بیاعتنا به ما و دوربین میایستاد و علاوه برانگیزه شکلگیری هر کدام از ترانهها و انتخاب آهنگها، پارهای از خاطران شخصی و معضلات سیاسی دورانش را بازگو میکرد. با رسیدن به «حافظیه»ي قدیمی و زیبای بلوار انزلی، پس از بوق ممتد و عبور کشتی باربری که از پس زمینهی حافظیه به چشم میخورد، مکثی کرد و گفت: همیشه آرزو داشته از فراز صحن این حافظیه، برای انزلیچیها آواز بخواند... . این آرزو، آنچنان که او میخواست هرگز برآورده نشد. امّا بیتردید، در حافظیهی قلب و ذهن تمامی آنان که، احمد عاشورپور با صدای بیادّعا، اما صمیمیاش به هم پیوند داده، طنینافکن و جاودانه خواهد ماند.
(برگرفته از ماهنامه موج - چاپ اسفند 1386 بندرانزلي)
ميگفت چرا نبايد بخوانم؟
گفتوگوي محمد بتدوار با محمدتقي بارور
شما از كساني هستيد كه از قديم با مرحوم عاشورپور نزديك بوديد لطفاً كمي در مورد اين دوستي كه حدود هفتاد سال طول كشيد صحبت كنيد.
راستش، آقاي عاشورپور از جايگاه اجتماعي بالاتري نسبت به من برخوردار بود چون ايشان مدرسه ميرفت و من شاگرد كفّاش بودم. امّا دورادور او را ميشناختم و در اجراهايش در انزلي شركت ميكردم. من عاشق كارهايش بودم. يكروز ناگهاني آمد دكان من و گفت: «حالت چطوره؟» و به همين سادگي دوستيمان شروع شد. بعد از آن مرتب به من سر ميزد. زمان جواني من خيلي وقت نداشتم كه با آقاي عاشورپور باشم چون فقط بايد كار ميكردم. ايشان به اتّفاق يكي از دوستانشان به نام حسن نظري كه بعدها خلبان موفّقي شد، شبها با لوتكا به مرداب ميرفتند. در فضاي آرام و دل انگيز مرداب، عاشورپور شعرهايش را ميخواند و كلّي صفا ميكردند. دخترهاي آن دوره هم كه صداي عاشورپور را دوست داشتند با يك لوتكاي ديگر به دنبالشان ميرفتند و جواب شعرهاي عاشورپور را ميدادند.
خانواده مرحوم عاشورپور چند عضو داشت؟ خانهشان كجاي غازيان بود؟
خانه پدري عاشورپور روبروي درمانگاه فعلي غازيان بود و پدرش همانجا مغازه بقّالي داشت. پنج فرزند بودند؛ خودش و برادر بزرگترش محمد كه فوت كرد و فريدون كه حالا در انزلي زندگي مي كند، دو خواهر هم داشت كه يكي به نام شهربانو بسيار زيبا بود.
تا قبل از دوره دبيرستان كه برنامهاي اجرا نكرد، امّا بعد از آن اولين برنامه در انزلي به روي صحنه رفت؟
بله سال 1322 بود و او در رشته مهندسي كشاورزي تحصيلاتش را به پايان رسانده بود. در سينما تئاتر بلوار (هلال احمر كنوني) كه شامل يك تالار بسيار زيبا بود و روي ديوارهايش تصاوير فرشتههاي بالدار شيپوربهدست وجود داشت برنامه اجرا كرد. روي سن يك كُتام ساخته بودند و دختري بالاي تلار عاشورپور را همراهي ميكرد. همان شعر معروف «تو بالاي تِلار من در زمينم...» عاشورپور لباس رنگي مخصوص اُپرا پوشيده بود. واقعاً اجراي فوق العادهاي بود و من خيلي لذّت بردم. سينماتئاتر بلوار تا قبل از آتش سوزي بسيار زيبا بود. داراي بالكني بود كه لژ خصوصي داشت و دختر و پسرها و تازه عروس و دامادها آنجا مينشستند و فيلمهاي هندي و آمريكايي تماشا ميكردند ، بعد از آتشسوزي به ظاهر فعلي درآمد.
بعد از آن به راديو رفت ؟
همسرش تهران بود. سال 1325 پس از معرفي به استاد صبا وارد راديو شد. آن زمان مجلّهاي درباره راديو منتشر ميشد كه من به خاطر عاشورپور همه را ميخريدم.
عكس العمل مردم انزلي پس از شنيدن صداي او از راديو چگونه بود؟
كساني كه سن و سال بالايي داشتند دوست نداشتند او به زبان گيلكي اجرا كند، انتظار داشتند كه چون آدم تحصيلكرده و باسوادي است، به فارسي بخواند و اجراي كارهاي فارسي را بزرگ مي دانستند. در صورتيكه آن زمان همين كارِ خيلي بزرگي بود و آنها متوجه نبودند. من خيلي از شعرهايش را از حفظ بودم. هر وقت كنارم بود خواهش مي كردم «سر كوه بلند» را برايم بخواند يا مثلاً ترانه «آتش شواله» كه درباره پسري بود كه يكشب تصميم مي گيرد عشق خود را به دختر مورد علاقهاش ابراز كند امّا فردا صبح زبانش بند ميآيد. آن زمان صفحههايش هم از تهران به انزلي ميآمد.
قضيه تبعيدش قبل از انقلاب چه بود ؟
چون ايشان در حزب توده بودند و مخالفِ شاه، بعد از 28 مرداد و بازگشت او از فستيوال جوانان از اروپا به همراه خليل ملكي كه در مجلس بود و ژندي مدير «بهسوي آينده» به فلك الافلاك تبعيد شده بودند در آن زمان شعري معروف رواج پيدا كرده بود كه «ژندي بنگر گردش چرخ فلكي را/ آورده به كام تو خليل ملكي را». در هر صورت همه بعداً پي بردند كه شوروي طبلِ توخالي و پوچ است، اگر شاه آن زمان مردم را آزاد ميگذاشت تا به شوروي بروند همه به اين قضيه پي ميبردند.
آقاي عاشورپور چندسال در پاريس بودند؟
ده سال به همراه پسرش كارن در پاريس بود. زماني كه من به آلمان رفته بودم از پاريس به دورتموند آمده بود. چند روز پيش من ماند.
وقتي از پاريس به ايران برگشت به استقبالش رفتيد؟
او عزيز من بود. وقتي به فرودگاه رفتم گريه امانم نميداد. حتّي وقتي پاريس بود از انزلي برايش كفش فرستادم. امّا برايش كوچك بود و مجدداً برايم فرستاد.
شنيدهايم آدم خيّري بود و دست فقرا و نيازمندان را ميگرفت؟
درست است. زماني كه در شركت دامپروري سپيد رود مدير بود، يكروز از خيريه نزد او رفتند تا براي كمك، مرغ بگيرند. عاشورپور گفت: «يك مرغ سهم من است و ميتوانم تقديم شما كنم امّا از مال مردم نميتوانم ببخشم». در همين موقع چك حقوق وي را ميآورند و او بدون آنكه به مبلغ چك نگاهي بيندازد، پشتش را امضا كرد و به آنها داد! اصلاً براي پول ارزشي قايل نبود. يكروز به من گفت: «به حساب بانكي ام سرزدم و ديدم صد هزار تومان در حسابم پول هست. به خودم گفتم عااااشورپوررر! تو هم پولدار شدي!» و زد زير خنده. گفتم: «خوب چه كارش كردي» گفت: «نميدانم. همه را دادم به اين و آن». حتّي وقتي پولش زياد ميشد ناراحت بود. هر ماه به يك شهر گيلان ميرفت و به خانوادههاي بيبضاعت كمك ميكرد. برايم تعريف كرد وقتي در اداره آبياري شيراز بود، يك ماشيننويس ميخواستهاند. وقتي آگهي دادند دختران زيادي براي استخدام آمدند. عاشورپور هم زشتترين آنها را انتخاب كرد و به استخدام در آورد. ميگفت «بقيه حتماً شوهر ميكنند امّا او بايد كار داشته باشد چون خودش بايد زندگياش را بچرخاند». عاشقِ اين بود كه براي جوانها كار پيدا كند. يك خاطره ديگر هم برايتان بگويم؛ روزي به اتفاق او به كنار دريا رفته بوديم. جواني شرور داشت مردم را اذيّت مي كرد. عاشورپور سريع جلو رفت و با اينكه جثهاش خيلي نحيفتر از آن جوان بود، به او توپيد و گفت: «ديوانه شدي؟ مگه تو بيكاري؟» اوگفت بله. سريع كاغذ درآورد و آدرس اداره آبياري را نوشت و گفت: «برو شيراز به اين آدرس و خودت را براي كار معرفي كن». وقتي آن فرد مراجعه كرد با خود عاشورپور مواجه شد. بعدها او صاحب زن و فرزند شد. يكروز وقتي فهميد عاشورپور پيش من ميآيد، خواهش كرد به نهار دعوتش كنم. آنجا رو به خانوادهاش كرد و گفت: «من يك لات بودم و اين آقاي عاشورپور مرا به زندگي بازگرداند.» وقتي به او گفتم تو يادت هست؟ گفت «من اصلاً اين آقا را نميشناسم». كارهاي خوب خودش را زود فراموش ميكرد.
دغدغه هميشگياش چه بود؟
ميگفت چرا جوانان اين دوره گيلكي صحبت نميكنند، يك روز ميخواستيم از مغازهام به خانه برگرديم. ميدان انزلي خيلي شلوغ بود. گفت: «بگذار اول آنهايي كه جلو هستند سوار شوند و بعد ما برويم».گفتم: عاشورپورجان اينطوري شش ساعت ديگر ميرسيم خانه! بعدش كه سوار تاكسي شديم به جوانهاي داخل ماشين كه فارسي صحبت ميكردند ميگفت چرا گيلكي حرف نمي زنيد؟ هميشه برايش سؤال بود. ميگفت: «آخر گيلكي به اين قشنگي چرا حرف نميزنند؟»
وقتي به انزلي ميآمد بيشتر كجاها مي رفت؟
موج شكن، بلوار، گاهي هم با هم به كناردريا مي رفتيم. خودش ساعتها در محلّههاي قديمي غازيان قدم ميزد.
در كنسرت شهر رشت كه چند سال پيش اجرا شد حضور داشتيد؟
بله. در خانهي ما تمرين ميكرد. يك اتاق ما مخصوص ايشان بود.
بدون موسيقي تمرين ميكرد؟
بله، او ترانه ها را تمرين مي كرد و نوازندهها جداگانه آهنگها را تمرين كرده بودند. در روز كنسرت گفتند بايد كراواتش را باز كند وگرنه اجازهي اجرا نميدهند. از آنجايي كه به لباس مرتّب پوشيدن خيلي اهميّت ميداد، دوست نداشت امّا با اكراه پذيرفت. در نهايت هم چند ميليون وام گرفت تا توانست بدهكاري گروه موسيقي را پرداخت كند.
آرزويي داشت كه به شما گفته باشد ؟
آرزو داشت در حافظيه انزلي(محل ترنم موزيك) براي مردم شهرش برنامه اجرا كند. به من خيلي اصرار ميكرد. وقتي ميگفتم گرفتن مجوز سخت است، ميگفت «پس تو چرا هستي؟» فكر ميكرد از دست من كاري ساخته است.
مراسمي كه همان سال در انزلي برگزار شد، به چه نحو بود؟
در اصل بزرگداشت به اسم بهرام بيضايي بود و اين گونه مجوز صادر شده بود. روزي كه به انزلي آمده بود و در مغازهام نشسته بود پاكتهاي دعوتنامه را كه ديد خيلي ناراحت شد.
چرا در انزلي اقامت نگزيد ؟
خيلي دلش ميخواست خانهاي در غازيان بخرد امّا پولش نرسيد. بعد از من خواست كه برايش قبري در بيبيحوريه بخرم. ميگفت: «اگر قبر نخري و من بميرم، بايد پرتم كني توي دريا». خيلي پافشاري كرد تا اينكه قبر را برايش خريدم. خريد قبر هم داستاني دارد. ابتدا قبول نميكردند. من هر چقدر ميگفتم ايشان هنرمندي بزرگ هستند مسؤول آنجا ميگفت: «من نميشناسم! پول را بده!» خلاصه 200 هزار تومن داديم و خريديم. يكروز با هم بر سر قبرش رفتيم. نشستيم و فاتحه داديم. خنده امانمان نميداد. آقاي مهرانفر هم آمده بود و فيلمبرداري ميكرد.
آخرين ديدارتان كي بود؟
در آخرين سفرش به انزلي ده روز پيش من بود.
آخرين باري كه تلفني صحبت كرديد چطور؟
قبل از سفرم به آلمان با او تماس گرفتم و خداحافظي كردم و قرار گذاشتيم وقتي برگشتيم حتماً به انزلي بيايد، از آلمان هم زنگ زدم و خودم و همسرم و بچّهها با او صحبت كرديم. وقتي كه برگشتيم مرتب زنگ ميزدم امّا او بيهوش بود.
در اين مدت خوابش را نديديد ؟
نه امّا خيلي دلم ميخواهد. واقعاً مثل يك فرشته بود. وقتي آدم فقيري را ميديد خيلي ناراحت ميشد و با پروردگارش نجوا ميكرد. بارها اين صحنه را ديدم.
در زمينه كار هنري كسي را رغيب احساس نميكرد؟
نه، برايش مهم نبود. اصلاً به فكر شهرت و خودنمايي هم نبود. كار خودش را انجام ميداد.
شعر مورد علاقه خودش كدام بود ؟
«سر كوه بلند». يك روز در جمعي بوديم و دوستان به من اشاره مي زدند كه به عاشورپور بگو بخواند، اوّلش را من خواندم و به عاشورپور گفتم بقيهاش چي بود؟ بگو، بگو ... و بدين ترتيب او را وادار به خواندن كردم. روحش شاد.
(برگرفته از ماهنامه موج - چاپ اسفند 1386 بندرانزلي)